زندگی یه قصه ست...
قصه ی سپیدبال توضیح نداره..باید خوندش
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
خب ..بلاخره رسید...یعنی داره میرسه............طولانی ترین شب سال.....که میشه به بهانه ی چند لحظه بیشتر با هم بودن اونو جشن بگیریم.............
کلا ما ایرانیا ادمای باحالی هستیم...با طبیعت زندگی میکنیم و اکثر جشنامون یجورایی به طبیعت و ذات دنیا برمیگرده...واسه همینه که اینروزارو بیشتر دوست دارم..
روزا و شبای خاص همیشه پیش نمیان..شاید سال دیگه اینموقع نباشیم...
چه بهتر که یلدارو بهونه کنیم و یه کم زندگی رو واسه خودمونو بقیه قشنگتر کنیم..کینه هامونو دور بریزیم...با همه آشتی کنیم..حتی با خودمون..وحتی اگه خدایی نکرده با خدا قهر کردیم...!
فردا شب طولانی ترین شب ساله که میتونیم کنار عزیزانمون به قشنگترین و خاطره انگیزترین شب سال تبدیلش کنیم...
حواسمون به گذر لحظه های عمرمون باشه............... راستی..فال حافظ یادتون نره...
یلداتون مبارک...
پایان نوشت:..راستی من عاشق شب یلدام!..چرا؟..بخاطر چندتا چیز:هندوونه؛آجیل؛انار؛شیرینی و کلی خوراکی خوشمزه ی دیگه!!..آخ جون...
فردا بعد مدتها میرم خونه و میخوام یه دلی از عزا دربیارم......

یادمان باشد به دل کوزه ی آب که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنیم
تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند؛آبرویش نرود...
یادمان باشد فرداحتما
ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم
و نخندیم دگر به ترک های دل هر گلدان
و به انگشت نخی خواهیم بست
تا فراموش نگردد فردا...
زندگی شیرین است..زندگی باید کرد
و بدانیم شبی خواهیم رفت
و بدانیم شبی هست که نباشد پس آن فردایی....
چشمهایم راببین...
آهو بچگانی که با معصومیت نگاهشان
دردمندانه به زندگی مینگرند...
و میخواهند پابه پای باد
تمام دنیا را بگذرانند...
چشمهایم را ببین...
غمگینانه نگاه تو را میخوانند...
بی آنکه بدانند هیچ چیزی ماندنی نیست...
و روزی همه چیز از دست میرود...
و روزی باید رفت...
اگرچه غمگین..
اگرچه خسته...
اگرچه گریان...
(ریا نباشه این طرحی که پایین می بینید کار خودمه!!...قشنگه؟)
اینم عکس کرستیانو رونالدو قبل از فوتبالیست شدن!!!


هرچه میخواهد دل تنگت بگو....
بعضی وقتا میترسم...
از چی؟!
از خیلی چیزا...مثلا یه نمونه ش اینکه اگه من تو زمان امام حسین بودم جزو کدوم دسته می شدم؟!..مث مردم کوفه؟مث همونایی که واسش نامه فرستادن و بعد به روش شمشیر کشیدن؟..یا میشدم یکی از یاراش؟یکی از همراهای قیامش؟!!
الآن که بهش فکر میکنیم حرف زدن در موردش آسونه!..الآن خیلی راحت میتونیم بگیم ما فدایی امام حسینیم و اگه همون موقع هم بودیم باز جزو یاراش میشدیم...ولی...خیلی از افراد..خیلی از مردم همون موقع هم قبل از قیام امام مثلا ادمای خوبی بودن..جزو یارای پیامبر..حضرت علی...امام حسن و ..بودن اما...نمیدونم چطور پیش خودشون تصمیم گرفتن که رودرروی امام حسین واسین!!...حتی خیلی از مردم عادی هم انگار که چشم و گوششونو بسته باشن چشماشونو رو همه چی بستن و یا سکوت کردن و یا روی امام زمانشون شمشیر کشیدن!!...حالا بدلیل جاهلیت یا هر چیز دیگه!!
اونا قدرت تشخیص نداشتن؟!جاهل بودن؟!..نمیدونم!!فقط میدونم که اونقدر حق و باطلو با هم قاطی کرده بودن که کسی مثل امام حسین(ع)رو با یزید مقایسه میکردن!!..گمراهی مردم اون زمان تا این حد بود!!
من از همین میترسم...میترسم که نکنه ماهم تو زمان خودمون جزو گمراها باشیم!!.نتونیم یا نخوایم حقو از باطل تمیز بدیم!!...فقط واسه همین دعا میکنم...واسه اینکه توی هر زمانی که باشم خدا منو جزو آدمای گمراه قرار نده...جزو جامونده ها قرار نده!..منو به حال خودم رها نکنه...
ازهدایت من نا امید نشه...برای همه باید همین دعارو کرد..اینکه خدا همه مونو به راه راست هدایت کنه...
ولی..از یه چیز مطمئنم..از اینکه کاش اون زمان حتی واسه یه لحظه هم بودم و امام حسین و حضرت اباالفضل رو از نزدیک می دیدم...کاش میشد که پای حرفاشون مینشستم....
ما اینقدر کوچیکیم اینقدر نالایقیم که امام زمانمون کلی از دستمون شاکیه و واسه همینم ظهور نمیکنه!!...کاش ما هم اینقدر لایق بودیم که میتونستیم اماممونو از نزدیک ببینیم و پای حرفاش بشینیم...
(نمیدونم چرا حس میکنم مثل ادمای ریاکار حرف زدم!!)
خدایا همه مونو ببخش..منم بین اونا...

سلام.
تو این روزا و شبای عزیز اگه دلتون شکست و اشکی به چشمتون اومد..مارم دعا کنید...
فرا رسیدن عاشورا و تاسوعای حسینی رو به همه تون تسلیت میگم...
یه هفته نیستم...دعا یادتون نره...
آن هنگام که میروی..
شاید به یاد بیاوری کمی از خاطرات گذشته را
و شاید اندوهی سخت
بر قلبت چنگ بیاندازد...
آن هنگام که میروی
شاید باران ببارد..
وشاید سردترین روز زمستانی باشد...
تو میروی با کوله باری از خاطره..از درد...از غم...وشاید کمی محبت...
تو میروی و سعی میکنی به هیچ چیز نیاندیشی...
ولی شاید همان هنگام
اشک گرمی گونه ات را تر کند!!
گاهی اوقات رفتن اجتناب ناپذیر است...
و گاهی اوقات ماندن و مقاومت کردن سخت تر است...
در رفتن ساختن است...
و در ماندن نیز...
تو میروی تا دنیایت را بسازی...
و من می مانم تا دنیای خودم را بسازم...
به تصویر مبهم و تلخ دور شدنت نگاه میکنم...
و تنها برایت دست تکان میدهم...
به سلامت...
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور...شاید!

در روزمرگی های زندگی غرق شده ام...!!
روزها ادامه دارند و عقربه های ساعت حتی یک لحظه هم به تن خسته شان استراحت نمیدهند...
دلم برای یک ساعت بیکاری
یک ساعت بی فکری
یک ساعت قدم زدن بی دغدغه
تنگ شده است...
هجوم افکار دیروز و امروز و فردا
مرا لحظه ای رها نمیکند...
دلم میخواهد که مثل بچه ها
هیچ هدفی نداشته باشم..
هیچ دغدغه ای..هیچ نگرانی ای نداشته باشم...
دلم برای کمی آزادی بچگانه تنگ شده است...

یا چنان باش که هستی...
یا چنان باش که می نمایی!!
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |
آرشیو سایت
پیوند ها
اختصاصی ویژه
طراح قالب
امکانات سایت
ـــــــــــــــــــــــ
